تبليغاتX
ماه زده
معبود من! تویی که هستی را زیبایی بخشیدی و زیبایی را هستی... دوستت دارم
یه روزی

یه دختری که من باشم دنبال یه گوشی میگشت که باهاش حرف بزنه

این دختره یه وبلاگ زد که علاوه بر چت توش بنویسه

بعد از هزار سال یه سری گوش پیدا کرد که برای حرفاش بهتر از وبلاگ شنوا بودن

اون دختره وبلاگشو بست و رفت خونه شون

فکر میکرد دیگه هیچ وقت توی این وبلاگ نمی نویسه

اما از اونجا که هیچ هیچ وقتی همیشگی نیست

حالا دوباره داره می نویسه

چون گوشی که دوستش داشت

گوشی که هرچی میگفتو با عشق میشنید و میفهمید (گاهیم نمی فهمید ولی سعیشو میکرد که بفهمه و همین مهمه آخه دختر احمق نبود)

این گوش مهربون

به خاطر اینکه دختر به مامانش قول داد دیگه به این گوش زنگ نزنه به دختر قصه ما گفت برو

نمی خوام بیشتر از این دیگه دروغ بگی به خاطر من

دختر قصه ما چند روز بیشتر نیست که گوششو از دست داده

ولی بسکه پر حرفه نیاز به یه گوش داره

اما این دفعه همه حرف این دختر اینه که بگه اون گوشو به اندازه دنیا دوست داره

میخواد از دلتنگیاش بگه ، از کسی نمیخواد که غصه هاشو بخونه و بگه چی کار کنه

برای اینکه میدونه اینم همیشگی نیست

اون گوش برمیگرده

برای این که اون گوش مال دختره است

 

همیشه کنارم باش در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 1:45 بعد از ظهر  نوشتیمش  | 

دوباره دلم گرفته

چقدر من مسخره ام

کاش میشد همون آدمی بشم که قبلا بودم

کاش اینقدر وابسته نبودم

وقتی نیست... دلم میخواد دیگه اصلا نباشه

بره

از زندگیم پاک بشه

من برگردم به عقب

اونجایی که اون نیست

کاش میشد تنهاییامو بدست بیارم

شاید باید بهش بگم تنهام بذاره

همیشه کنارم باش در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 2:48 قبل از ظهر  نوشتیمش  | 

quand j'ai ete une petite fille , mon amoure est commence .

ce n'est pas pour un personne .

j'adore paris

پاریس رو دوست دارم

دلم گرفته

همیشه وقتی میام اینجا دلم گرفته

دلم میخواد یه وقتایی مال خودم باشم .

چرا همیشه اشتباه میکنم ؟

یا شاید همیشه دلم میخواد توی زندگی همه اولین نفر باشم ؟

دلش برام تنگ نشده ! خوب طبیعیه

دیگه من اولین نفر توی زندگیش نیستم ! اینم طبیعیه

اما چرا اینقدر برای من سخته ؟ چرا وقتی اون برای من اولین نیست من برای اون باشم ؟

چرا بغض گلومو گرفته ؟

چرا دیگه هیچی برام مهم نیس ؟

چرا دلم میخواد تنها باشم ؟

چرا بهش زنگ نمیزنم ؟ چون دلم میخواد اون بزنه ؟ اینا همش بهانست . این همه سالی که با هم بودیم شاید برای اون با من فرق داشته باشه . اما مگه همیشه بهم نمیگفت همیشه باید تو باهام باشی خره ! چقدر زود عشقمون به دوستای صمیمی مون یادمون میره ! چقدر سریع حرفای من درست در اومده . همیشه بهش میگفتم اگه یکی توی زندگیت پیدا بشه میری پشت سرتو یه نگاهم نمیکنی . حالا دیگه حتی اگه با هم حرفم بزنیم راجع به اونه . دلم نمیخواد کسی توی زندگیش باشه . چقدر خود خواهم . برای خودم میخوام ولی برای اون نه . بی معرفتی من قابل توجیهه مال اون نه . چقدر ما دخترا احمقیم ! چقدر پوچ میشه دوستیامون . چند بار بهم گفته من نازیو طلاق نمیدم ! حالا دیگه تلفنامم جواب نمیده ! وقت نداره .

چقدر بی شعوریم ما

همیشه کنارم باش در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  نوشتیمش  | 

دلم میخواست بودی ...

امشب ...

اینجا ...

بد جوری احساس تنهایی میکنم ...

همه هستند ... اما هیچ کس نیست

همیشه هستند جز وقتی که باید باشند ...

هیچ کس همیشه نیست ...

چرا همیشه باید تنها باشم ؟ توی جمع ...

هیچ کس نمیفهمه چی میخوام ...

شاید چون منم نمیفهمم دیگران چی میخوان

اما فقط من مهمم مگه نه ؟

شاید نه ...

اما منم مهمم مگه نه؟

نمی خوام بپرسم دیگران چه مشکلی دارن

نمی خوام مشورت بدم

نمیخوام همدردی کنم ... نمی خوام سنگ صبور کسی باشم

میخوام سنگدل باشم

میخوام به مشکلاتشون بخندم

بهشون بگم به من چه

واسم مهم نیس

اونوقت همه رو از دست میدم

همه منو اینطوری میشناسن

اونوقت میگن اون دیگه خودش نیست

اما من خودمم

همیشه خودمم ... لعنت به من

نمیدونم چی میگم یا چی میخوام

کاش بودی

تو بهتر میدونی من چی میخوام

کاش به جای من حرف میزدی

کاش میذاشتی احساس سبکی کنم

کاش بودی

لعنت به تو

لعنت به من

لعنت به همه احمقایی که فکر میکنن میفهمن دیگران چی میخوان .. اول از همه من

 

همیشه کنارم باش در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 2:31 قبل از ظهر  نوشتیمش  | 

شايد

تو را و مرا

فراموشي بهتر باشد

شايد

تو را و مرا

جاي ديگر

عشقي ...

همیشه کنارم باش در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  نوشتیمش  |